نزدیک غـــــــــروب هیــــجان آور کوچه
من باز به شوق تو نشستم سر کوچه

 گل های سر روسری ات مثل همیشه
زنبور عسل ریخته سرتـــــــاسر کوچه

ازدوختن چشم قشنگت به زمین است
نقشی که چنین حک شده درباورکوچه

اینگونه نگین در همـــــه ی عمر ندیدم
اینقــــــــدر برازنـــــده بر انگشتر کوچه

«گل دربرو می درکف ومعشوق...»خدایا
من مست غزل خوانی سکـــرآور کوچه

لب تر کن تا ور بکـــشد پــاشنه اش را
بی واهمه یک بار دگــــــــر قیصر کوچه

من کشته ی این عشقـم و باید بگذارند

فردای جهــــــــان نــام مرا برسر کوچه