اومرا روی تخت نرمی خواباند

تا ببیند چه چیزی روح مرا می آزارد

واین تمام آن چیزی است که او

از ضمیر ناخودآگاه من بیرون کشید

وقتی یکساله بودم مادرم عروسکم را

در تنه ی درختی پنهان کرد

واینگونه بود که غمگین شدم

وقتی دو ساله بودم پدرم

کلفت خانه مان را بوسید

به همین دلیل رنج بردم وحالا

یاغی شدم

وقتی سه ساله بودم نمی توانستم

برادرم را درک کنم ومادرم مرا دعوا کرد

اینگونه بود که همه دوستانم را کشتم

حالا:

خوشحالم که فهمیدم

هرکار اشتباهی که انجام داده ام

نتیجه خطای دیگران بوده است

ومن بی تقصیرم

بیایئید قبل از اینکه از پنجره ای کثیف به دیگران نگاه کنیم پنجره هامان را کاملا تمیز کنیم

و مسئولیت کارهایمان را خودمان بعهده بگیریم.

 

                                                                          "  حامی  "