مانند دو خورشیـــــــد که بالای زمین است

چشم تو سفر کردنم از شک به یقین است

روشن شــده شب های پریشــانی شعرم

اینها همـــــــه از دولتی این دو نگین است

ای معنــــــی هر واژه ی مبهم !، چه نیازی

با تو به لغت نامه ، به فرهنگ معین است ؟

گه گاه اگـــــر اخـــــم تو چون تلخی زیتون

شیرینی لبخنـــــــد تو شیرینی تین است

دیوانگـــــــی ام گل بکند...! رفتـم از اینجا

بااین دل بی حوصله که خانه نشین است

آتـش بزن ای عشق ! همـه زندگی ام را

آوارگــــی و در بـه دری بهتر از این است

من عکــس تــــــو را باز در آغوش گرفتم

چون برکه که با خاطره  ماه عجین است

آری ، نرسیدیم به هم ، حیـف... ولی نه

«تابوده همین بوده وتاهست همین است!»