دست و پا بستـــه و رنجـــور به چاه افتادن

بــــــه از آن است کــه در دام نــگاه افتادن

سیب شیرین لبــــت باشد و آدم نـخــورد؟

تو بهشتــــــــی و چه بیم از به گناه افتادن

لاک پشتــــانه به دنبــــــال تو می آیم و آه

چه امیدی که پی بـــــــــــاد به راه افتادن؟

آخر قصـــه ی هر بچــه پلنگــی این است:

پنجه بر خــــالی و در حسرت ماه... افتادن

با دلی پــاک، دلی مثل پر قو سخت است

سر و کارت به خــط و چشـم سیاه افتادن

من همان مهـره ی سرباز سفیدم که ازل

قسمتــم کرده به سر در پـی شاه افتادن

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد

سایه اش کاش به دل گاه به گــاه افتادن