=== آخر قصهء بچه پلنگ...===============
دست و پا بستـــه و رنجـــور به چاه افتادن
بــــــه از آن است کــه در دام نــگاه افتادن
سیب شیرین لبــــت باشد و آدم نـخــورد؟
تو بهشتــــــــی و چه بیم از به گناه افتادن
لاک پشتــــانه به دنبــــــال تو می آیم و آه
چه امیدی که پی بـــــــــــاد به راه افتادن؟
آخر قصـــه ی هر بچــه پلنگــی این است:
پنجه بر خــــالی و در حسرت ماه... افتادن
با دلی پــاک، دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خــط و چشـم سیاه افتادن
من همان مهـره ی سرباز سفیدم که ازل
قسمتــم کرده به سر در پـی شاه افتادن
عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد
سایه اش کاش به دل گاه به گــاه افتادن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 0:10 توسط راز
|