عبیدزاکانی...!
خواب دیدم قیامت شده است.
هرقومی را داخل چالهای عظیم
انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی
گرز به دست گمارده بودند الا چالهی
ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم
و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که
بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»گفت:
«میدانند که مابه خود چنان مشغول شویم که
ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «واگر
باشد در میان ما کسی که بداندو عزم بالا رفتن کند؟»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند
خودبهترازهرنگهبانی لنگش کشیم وبه تهِ چاله باز گردانیم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 9:18 توسط راز
|