حافظه
خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم
می زد که به زن گریانی رسید.پرسید: چرا
می گریی؟"چون به زندگی ام می اندیشم,
به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم,
و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم
است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.
می دانست کهمن بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.
خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد
و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن
جا چه می بینید؟خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند,
آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند
بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را به یاد
آورم و لبخند بزنم.
حامی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 9:37 توسط راز
|