پاره‏ های یک تن و دور از همیــــم این روزها
مثل اوضــــــــــاع زمانه درهمیــم این روزها

فکر نان از عشق می کـاهد مقصر نیستی
آه...
 ما بازیچـه‏ ی بیش و کمیم این روزها

می‏دویــم و جاده انگاری دهن وا می‏ کند
در هراس راه پر پیــــچ و خمیم این روزها

می‏ رسدتااستخوان این زخم‏ها،اماهنوز
در امیـــــد واهی یک مرهمیم این روزها

سیب در دامانمـان افتاد و دور انداختیم
وصله ‏ی ناجـــور نسل آدمیم این روزها

تا کجــاها می‏ رسد فریادهامان تا کجا؟
درنــی پوسیده‏ خودمی‏ دمیم این روزها

بچگی کردیم،دنیاهم به بازیمان گرفت
دستهایت رابده گم می‏ شویم این روزها