===بچگی کردیم،دنیاهم به بازیمان گرفت===========
پاره های یک تن و دور از همیــــم این روزها
مثل اوضــــــــــاع زمانه درهمیــم این روزها
فکر نان از عشق می کـاهد مقصر نیستی
آه... ما بازیچـه ی بیش و کمیم این روزها
میدویــم و جاده انگاری دهن وا می کند
در هراس راه پر پیــــچ و خمیم این روزها
می رسدتااستخوان این زخمها،اماهنوز
در امیـــــد واهی یک مرهمیم این روزها
سیب در دامانمـان افتاد و دور انداختیم
وصله ی ناجـــور نسل آدمیم این روزها
تا کجــاها می رسد فریادهامان تا کجا؟
درنــی پوسیده خودمی دمیم این روزها
بچگی کردیم،دنیاهم به بازیمان گرفت
دستهایت رابده گم می شویم این روزها
دستهایت رابده گم می شویم این روزها
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 0:46 توسط راز
|