سعی کردم که بمــانی و بریـدی به درک

کارمان را به غـم و رنــج کشتیدی به درک

به جهنـــم که ازاین خانه فـراری شده ای

عاشقت بودم و هرگــز نشـنیــدی به درک

میوه ی کال غـــــزل بـــودم و از بخت بدم

تو مرا هرگز از این شـاخه نچیـدی به درک

فرق خرمهره و گوهـر تو نفهمیدی چیست

جنس پاخورده ی بـازار خریدی بـــــه درک

دانه پاشیدم و هربـار نشستم به کمــــین

سادگـــی کـردی و از دام پریدی بــه درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهدخورد

می کشی از تـه دل آه شدیدی بـــه درک

نوشــــدارو شــــدی امـا بــه گمانم قدری

دیر بــــــــالای سرکشته رسیدی به درک...