خدمت شــــروع شد، تاريـــك و تـو بـه تـو

بي عكس نـــامزدش، بي عكـــس «آرزو»

شب هاي پادگــــان، سنگين و سرد بود

آخـر خــــدا چرا؟... آخـــــــــــر خدا چگو....

نه... نه نمــــي شود، فــــرياد زد: برقص...

در خنـــــده ی فـروغ، در اشــــك شاملو...

توي كــــــــــلاهِ خـــــود، لاتين نوشته بود

"Your hair is black,Your eyes are blue"

« خــاتون تـــــو رو خدا،سر به سرم نذار

اين جــــا هـــوا پــسه، اينجـــا نگـو نگـو»

يك نامــــه آمــــد و شـــــد يك تــــراژدي

اين تيتـــــر نــامه بود: «شد آرزو عرو...!!!

س» و ستــــاره ها چشمـك نمي زدند

انگـــــار آسمــــان حـــــالش گرفته بود

تصميـــــــــم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشــــــك در نگـــاه، با بغـــض در گلو

بالاي بــــــرج رفت و ماشـــه را چكاند

با خــــــــون خود نوشت: «نامرد آرزو...»