===آرزوی نامرد!!!===========
خدمت شــــروع شد، تاريـــك و تـو بـه تـو
بي عكس نـــامزدش، بي عكـــس «آرزو»
شب هاي پادگــــان، سنگين و سرد بود
آخـر خــــدا چرا؟... آخـــــــــــر خدا چگو....
نه... نه نمــــي شود، فــــرياد زد: برقص...
در خنـــــده ی فـروغ، در اشــــك شاملو...
توي كــــــــــلاهِ خـــــود، لاتين نوشته بود
"Your hair is black,Your eyes are blue"
« خــاتون تـــــو رو خدا،سر به سرم نذار
اين جــــا هـــوا پــسه، اينجـــا نگـو نگـو»
يك نامــــه آمــــد و شـــــد يك تــــراژدي
اين تيتـــــر نــامه بود: «شد آرزو عرو...!!!
س» و ستــــاره ها چشمـك نمي زدند
انگـــــار آسمــــان حـــــالش گرفته بود
تصميـــــــــم را گرفت، بعد از نماز صبح
با اشــــــك در نگـــاه، با بغـــض در گلو
بالاي بــــــرج رفت و ماشـــه را چكاند
با خــــــــون خود نوشت: «نامرد آرزو...»
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 0:57 توسط راز
|