حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز 

 قدمت را قربان 

 تندتر راه برو 

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد

اشک بر گونه نوازش می کرد

لب به لبخند تبسم میکرد

دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس 

 نگران هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟ 

 دست خالی که بد است 

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ 

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

 خاطر آکنده یاد...