يكـــی با بخت خوابيــده يكــــی بـــــا بخت ِ خوابيده

جهان خوابي است در بي خوابـــيِ چشم جهانديده

يكــی را حلــقه در دست و يكی را دست درحلــقه

كليــــد هـــر دری در قفــل هــــر دردی نچرخيـــده

يكی بــا عقل خوشنام و يكی با عشق بدنام است

بـــه نام نامـــی آن كس كــــه مـــا را ننگ ناميده!

تعـــادل در تـــــرازوی كدامين دولتـــــی ای عقل!

كه ناسنجيــده مي گويی ولو سنجيده سنجيده!؟

سرم ازشرب سنگين وسبوی شيشه ای دردست

ســــرم را در سبــو كن  آه  ای  دُور  نگـــــرديده!

تويــی آن آفتابــی گردان و من آن گـل گيجـــــی

كه سرگـردانی اش را هيچ خورشيـدی نفهميده

تو آن بازيگـــــر تـردستی و من آن گـل پوچـــی

كه او را هيچ كس از هيـچ دستي برنمي چيـده

من و تو با گنـــــاه عشق در جان هـم افتـاديم

گناهي كه خـدا بخشيـده آن را و ... نبخشــيده

من و توهمچنان تب كـرده و بيمار  ِهم، هرچند

خـدا داروی ما را هر دو در يــک نسخـه پيچيده