تله موش
زن مزرعه دار بلافاصله بلندشدو به سوی انباری رفت تا موش را که در تله
افتاده بود،ببیند.او درتاریکی متوجه نشدکه آنچه درتله موش تقلامی کرده
موش نبود،بلکه یک مارخطرناکی بود ه دمش در تله گیر کرده بود . همین
که زن به تله موش نزدیک شد،مار پایش رانیش زدوصدای جیغ و فریادش
به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ ازخواب پریدوبه طرف
صدا رفت ، وقتی زنش رادراین حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند.بعد
ازچندروز حال وی بهترشد. اما روزی که به خانه برگشت،هنوز تب داشت .
زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود،گفت :«برای تقویت بیمار و قطع
شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.» مرد مزرعه دار که زنش
را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش
سوپ مرغ درخانه پیچید.اماهرچه صبرکردند،تب بیمارقطع نشد. بستگان
او شب و روزبه خانه آن ها رفت وآمدمی کردندتاجویای سلامتی اوشوند.
برای همین مرد مزرعه دار مجبورشد،میش را هم قربانی کند تا باگوشت
آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.روزها می گذشت وحال زن مزرعه دار
هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود
می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زوددرروستاپیچید.افرادزیادی
درمراسم خاک سپاری اوشرکت کردند. بنابراین،مردمزرعه دارمجبورشد ،
ازگاوش هم بگذردوغذای مفصلی برای میهمانان دورونزدیک تدارک ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای
فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی
هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.