گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند
این دل خــــاموش را آتش فشانی می‌کند

عاشقت نصف جهان هستنــد، اما آخرش
لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

چای را بی پولکــــی خوردن صفا دارد،اگر
حبه قنـدی مثل توشیـــرین زبانی می‌کند

گاه می‌خواهد قلــم در شعر تصویرت کند
عفــــو کن او را اگر گاهی جوانی می‌کند

روی زردی دارم اما کس نمـی‌داند درست
آنچه با من عطـر شــالی ارغوانی می‌کند

عاشق چشمت شدم فرقی نداردبعدازاین
مهربانـــــی می‌کند، نامهربانــــی می‌کند

ماه من! شعـــــــرم زمینـی بود اما آخرش
عشق تو یــــک روز ما را آسمانی می‌کند