از چشم هایت می شود فهمیــــــــد حالت را
دزدیده اند انــــــــــــگار از تو هــــر دو بالت را

آهستــــه پرسیدم که دردت چیست تو گفتی
عاشق شدی، از دست دادی جان و مالت را؟

آیـــــا شده در ذهن تو... او مــــــــال تـو باشد
اما نگــــــــه داری بـــــــرای خود خیـــالت را؟

بی حوصـــــله باشی و دیوان را بگیری دست
نیت کنــــــــی او را ... بگیــــــری باز فالت را؟

حافظ بگـــــوید: غـــــم مخــــور او باز می آید
با این خیــــال خوش بســـازی چند سالت را؟

آخر بفهمــــــی بی صدا و بــــی خبــر رفتـه؟
بربـــــــــــاد داده آرزوهـــــای محـــــــالت را؟

هرکس نمی فهمد چه رنجــی می کشی اما
از چشم هایت می شود فهمیــــــــد حالت را