دست هايت دو جوجه گنجشک اند,بازوانت دوشاخه ی بی جان!
ساق تو ساقــــه ی سفيــــدی که سر زده از سياهـــــی گلدان

ميوه هـــــــای رسيــــده ای داری , پشت پيــــراهن پُـر از رنگت
مثل ليمــــــوی تازه ی « شيراز»روی يک تخته قالی « کرمان»!

فارغ ازاختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می انديشم
ای نـــــــگاه هميشه شـــکاکت , ائـتـــلاف فرشتـــــه باشيطان!

فــــــال می گيــــرم و نمی گيـــــرم , پاسخی در خور سوال اما
چشـــــــم تو باز هم عنانــــــم را می سپارد به دست يک فنجان

با همين دست های يــــــــخ بسته , می کشم ابــروی کمانت را
تا بــــه سوی دلـــــم بينــــدازی , تيـــری از تيـــــرهای تابستان!

در تمام خطــــــــوط روی تو , چشـــــــم را می دوانــــــم هر بار
خــــال تو خـــط سير چشــــــمم را می رساند به نقطه ی پايان!