شب که نسیم می وزد ، مــوی تو تاب می خورد

دست ردم دوبــاره بر سیــنه ی خواب می خورد

 پیش دوچشـــم روشنت ماه به سجده می رود

آب سیـــــاه می شود ، آینـــه تـــــاب می خورد

 داشتــنت نه آن چنــــان ساده که فکر می کنم

روی شنــــــاسنامه ام مُهــــــر عذاب می خورد

 پرسه و اشک و آه و غم ، طعنـه و زخم دم بدم

دیــــــدن تو برای من ایــــن همــه آب می خورد

 در عجبـــــم از این که تو تیر به هر که می زنی

بر دلِ زخمــــیِ مــنِ خـــــانه خــراب می خورد

 باز نسیــــم می وزد مــــوی تــو تاب می خورد

دست ردم دوبــاره بر سینه ی خواب می خورد