وقتی خـُــــــدا بهشت معطــر درست کرد

از برگ گــــل بـــــرای تـو پیکر درست کرد

می شــــدکه مهربــان وپرازعشق وبا وفا

امـا تو را بـه شیــــوه ی دیگـر درست کرد

یعنــی برای عشـوه ی خون ریزت ای عزیز

ابــــرو نساخت ،تیغـه ی خنجر درست کرد

او قصــــد خیـــر داشت که زیبــــایت آفرید

اما قشنـــــگ بـــــودن تو شر درست کرد

بـــــالا بلنــــد من تــو کجایـی و من کـجا؟

ما را مگـــر نه اینـــــکه برابر درست کـرد؟

دانست که تـــا ابد به تـو هرگز نمی رسم

روز ازل دو چشـــم مـــرا تـــر درست کرد

با چنـــد استـخــوان قفس سینــه ی مرا

زنـدان بی دریچـــه و بــی در درست کرد

تا خــویش را همیشـه بکوبد به سینه ام

قلــب مـرا شبیــــه کبــوتر درست کــرد

این شعـر هم که مملو از اشک و آه شد

باید دوباره خـــط زد و ازسـر درست کرد