فــــراوان می دوم تا کوچه ها با هم یکی گردد
اگر رفتی  مسیر کــــوچ ما باهــــــم یکی گردد


چرالب تشنه  با لب تشنه گاهی فـرق دارد؟ آه
لبم را دوختـــــم تا کـــو زه ها با هم یکی گردد


به دریا می زنـــــم بی بادبان ، تنها به این امید
که دستان خــــــدا  و ناخـــدا با هم یکی گـردد


چه می شدرودهای جاری ازچشم من وتو -آه-
فقط یــــــک بار در آغـوش ما  با هم یکی گردد


خداونــــــدا دل  بی طـــاقت  این مردم عاشق
اگر در سینه ها نه ، پس کجـا با هم یکی گردد 


فقط یــک راه می ماند به دور از چشم زاهدها
سر زلـــف تو و دست دعـــــا با هم یکی گردد