نشناختـــــــمت ! آه دلــــــم وای نـــگاهم!

ای گــٌـــم شود این حافظه ی گاه به گاهم

تبعیــــــد شدم بی خبر از سیب و درختش

تفـهـیم نکـــــردند چــــه بوده است گناهم

در معـــرض یک حیرت گسترده ام ای قوم

میــــدان بدهیـــــد از همـه اطـراف به آهم

زیـر سر بسیـــــاری اتــــــان است جنـونم

پشت سر بی تـــابی تان چشــم بـه راهم

ابــلاغ من این زخم عمیق است اگرهست

این بغض فرو خورده ی لال است گـواهم

دیـــــروز سپـــــیدار شــــدم صاعقه بارید

امــــــروز ببین کیــــستم این قدر سیاهم

برخاستی وسبز شدم می شود ای خوب

تکـــــــرار همین حـــادثه را از تو بخواهم