دلم خوش است به اشکی که ذره ذره بریزد
به کــــــــام پیرهنــــــم زهــــر روزمره بریزد

هنوز تـــــــــاب غمش را دل رمیده نــــــدارد
چگــــونه می شود از گرگ، ترس برّه بریزد؟

بنا به عِـرق برادر کشی قضا و قدر خواست
گـــدازه ی دل یعقــــــوب را بـه درّه بـــریزد

همین که با لب و دندان به جــان سرو بیفتد
چــــه لطف و مرحمتــــی از دهان ارّه بریزد

چه کسر می شود ازشأن آفتاب که هـردم
بزرگــــواری خـــــود را به پـــــای ذرّه بریزد