باران ببـــار،امــا بدان اينجا صفـــــا را می کشند

مجنون به صحرا می برند،حلاج ها را می کشند

اينـجا تمـــــام مردمان احساس غربت می کنند

باران غريبی کن فقط ، چون آشنـا را می کشند

در انتظـــــار جامه ای با عطر و بـوی يوسف اند

امـــا ببـــار و خـود ببين باد صبــــا را می کشند

گل با تـو می خندد ولی زنبـــــور او را می مکد

باران نمی دانـی چطور اينجــا وفا را می کشند

امروز زخـم خاک را چـون مرهمی می بـاری و

فردا تو را پس می زند! اینجـا دوا را می کشند

می ترسم این را گویم و خشکی ببارد جای تو

این مردمان ناسپاس حتــی خــدا را می کشند