عشقت آتش شده و بر جگـــرم می ریزد

 آتش جــــــان من از چشم ترم می ریزد

 تو تمـاشاگر من باشی اگر، بیش ازپیش

 ترس از آب شـدن در نظــــــرم مي ريزد

 پيش تو سوختن و كم شدن و آب شدن

 بركاتي است كه يكجابه سرم مي ريزد

 من نگـــويم كه مــرا از قفس آزاد نكـن

 من به شوقت نپرم، بال و پرم می ريزد

 شده ام مثل پلي كهنه كه هرقدرازخود

 بيشتـــر مي گـــذرم بيشترم مي ريزد