تمـام سجـده هایم در دل محــراب، بازی بود

قبـــا و جا نمــاز و مُهر من ، اسباب بازی بود

به پروازم خوشم اما به زنجیـر است دستانم

نفهمیدم کــه این پــرواز ، تنهــا تاب بازی بود

تن خاکی فرومانده بـه گل از اشک چشمانم

خوشااشکی زدل،اشک دو دیده آب بازی بود

فقط چشم مرا هر روز خواب آلــوده تر کردند

عبادتهـــای شب های بدون خواب،بــازی بود

به غیر از آن نمازی که شکستش یاد  ابرویت

تمـام سجـده هایم در دل محــراب، بازی بود