تن داده ام در این نبـــــرد از پـا بیفتـم
حتی اگر از چشم خیلـــــی ها بیفتـم

دیگر نمی خــــــواهم برای با تو بودن
چون بختکــــی بر جانِ این دنیا بیفتم

وقتی نمی فهمد کسی گنجشکها را
زخمی بـــــزن بر بال هـــایم تا بیفتم

تا سرنوشتِ ماه دردستانِ برکه ست
هی می پلنــــــگم تا از این بالا بیفتم

ترسی نخـواهم داشت از بازیِ تقدیر
از این کــه روزی امتحــــــانم را بیفتم

اصلا چه فرقی می کندوقتی نباشی
بر روی پـــــاهایــــــــم بمانم یا بیفتم