با اندکی تغییر

هرگز نخـــــــــواهد بود  رویایی و  شورانگیز

گیرم که شعری خوانده باشی  درشب پاییز

انـــــــــگار بی من بودن  عادت شد  برای تو

تا خــــــــاطرات خوبمــــان را بشمری نا چیز

ای بی تفاوت ، بی خیال عشق ، می فهمم

پیش منــــــی و می کنی از دیــــــدنم پرهیز

لذت ندارد خـــــــواندن شعــــــــر از زبان من

وقتی که هستــــــم از غم و درد و غزل لبریز

بی سرپنـاه و بی کسم ! تقصیر باران نیست

افتان و خیـــــزانم اگر در کــــــــوچه های لیز

شاید نمی دانی ولی مردی به یــادت هست

در بین ســــــــرما و سکـــــــــوت موهن تبریز

من با صــــــدای برگهـــای خشک می خوابم

شاید به خوابــــم آمدی ،گفتــی زجــــا برخیز