ای کـه اخمت به دلــم ریخــــت غم عالم را

خنــــده ات می بَرَد از سینه دو عالم غم را

بـــــرق لب های ِ تو یادآور ِ شاتوت و شراب

چشمـــهء اشک ِتو بی قـــــدر کند زمزم را

گاه از آن غنچــــه فقط زخم زبان می ریزی

گاه با  بوســــــه  شفابخش کنـی مرهم را

بسته ای غنچهء سرخی به شب گیسویت

کــرده ای  بــاز  رهـــا  خرمن  ابــریشم  را

"نرگست عربده جوی ولبت افسوس کنان"

با همین هاست کــه دیـوانـــه کنـی آدم را