=== آرزو================
قدم
مــــــی زد
و پسته می خورد
کودک مغرور زرفروش
در میان کوچه های شهر
وآرام و دزدانه بدنبالش می رفت
کودک نحیف مرد پینه دوز
ودر دلش آرزو می کرد
که نه راه تمام شود
و نـــــــــــــه...
پستـه های
دربسته!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ ساعت 1:5 توسط راز
|