===دل را گذاشت بین دوراهی==============
تاریکی ام ! شبیــــه شبی که سحــر نداشت
تنهایی ام ! شبیــــــــه کلاغـی که پر نداشت
تلخــــــم ! شبیــــــه دورترین قهوه خـانه ای
که بر لبان قهوه چــی اش هم شـکر نداشت
دلتنـــــــگِ شعــــــــــرهای به قصـابخانه ام
اخمــــوی چشـم هات که از من خبر نداشت
دلگیــــــــــر ِ دوستـــــانِ ریـــــاکار ِجـانی ام
فحــــــاش آن تنی که لیـاقت به سر نداشت
دلخستـــــــه از کثـــــــافت این شهر لعنتی
از خانــــه ای از آهـن و آهن کــه در نداشت
از عقل و علــــم و منـطق وحشی ِ زخم ها
این جنگجو ی خسته به جزخودسپرنداشت
می خواست که فــــــرار کند این درخت پیر
افسوس عـــزم داشت و دست ِ تبر نداشت
سر را سپــــرد عشق به ســامان ِ نیستی
دل را گــــذاشت بین دوراهــی و برنداشت
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ ساعت 23:27 توسط راز
|