وقتی خواستگار دخترش از مهربانی و گذشت در زندگی صحبت

میکرد حالش داشت بهم میخورد، چون یک ماه پیش سر صحنه

تصــادف آن قدر از این جوان بد و بیــراه شنیده بود که هــرگز

قیــافه اش را فراموش نمی کرد و بــالاخره هم تا سه برابر

خسارت را نگــرفت رضایت نداد. در موقع خروج پدر دختر،

خواستگاررا به گوشه ای کشید و یواشکی به او گفت:

شما حافظه خوبی ندارید و قیافه ها رازود فراموش

می کنیدوچون گذشت ومهربانی شماقبلا به من

ثابت شده دختر من احتیاجی به آن ندارد!


حامی