آدمی دیــــوانه چون من یار می‌خـــواهد چه کار؟

این سر بی عقل من دستــار می‌خواهد چه کار؟

شعر خــــود را از تمــــام شهر پنهــــان کرده‌ام

یوسف بی‌مشتــــری بازار می‌خـــواهد چه کار؟

هرکسی در خــود فرورفته‌ست دستش را نگیر

کشتی مغــــروق سکــاندار می‌خواهد چه کار؟

نقشـــــه‌هایــــم یک به یـــک از دیگری ناکام‌تر

این شکست مستمـــر آمار می‌خواهد چه کار؟

در زمان جنــــگ؛ دشمــــن زود اشغــالش کند

شهر مـــرزی جاده‌ء هموار می‌خواهد چه کار؟

کاش عمــــر آدمی با مرگ پــــایان می گـرفت

مردن تدریجـــــــی‌ام تکرار می‌خواهد چه کار؟

بعـد از این لطفــــی ندارد حکمـــــرانی بر دلم

شهر ویران گشته فرماندار می‌خواهدچه کار؟