موشك بساز از دفتر شعرم، بگذار سهمم كينه‌ات باشد
هر صفحه را تسلیم آتش كن، تاشعله‌ی شومينه‌ات باشد

سقراط شو سقراط شو سقراط، اسطوره‌ی دنيای منطق باش
رستم نخواهی شد اگر هر زن، در قصه‌ها تهمينه‌ات باشد

هرقطره‌ی اشكم غزل می‌شد، خون گريه می‌كردم غزل می‌شد
تا جوهر خودكار من خون شد، تاخنجری در سينه‌ات باشد

گنجشگكی درحوض نقاشی، مفهوم دريا را نمی‌فهمی
جز صورت سرخت چه می‌بينی، هر حوض تا آيينه‌ات باشد

تو پادشاه عصر قاجاری، من شاعری درويش و سرگردان
زندان قصرت را نمی‌خواهم، بگذار سهمم كينه‌ات باشد