چنـــــد روزی که خــــــــدا شاید و اما می کرد

دختری از گـــــل و انــــــــگور ، مهیا می کرد

پرده از چهـــــره که افتاد ، "تبارک "برخاست

"احسن الخــــــالق" را چشــم تو معنا می کرد

به همــاورد دو ابرو – که دو شمشیرش بود-

به گرفتـــــــاری بنــــدی کـــه ز مو وا می کرد

همه را کشتهء خـــود ساخت، ملک می ترسید

تیر چشمــــــان تو خونــــــــریزی برپا می کرد

هنــــــــرش را همه در صــورت تو ریخت خدا

بعد خلـــــــق تو خودش داشت تمــاشا می کرد

اصــــل و بســــــــط همهء فلسفه و هندسه را

طـــــــرح انــــــــدام ظریــــف تو الفـبا می کرد

آنقَـــــــــدَر خــــلقت تو جــــــــای ستایش دارد

سجـــــــــده را پیش تو ابلیس فـُـــرادا می کرد

کل منظـــــــــومهء شمسی به سمـاعت چرخید

چرخ رقـــــص تو فقـــط عشق شکوفا می کرد