عقاب ها !!
روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ، گوسفندي با بره اش در حال
چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با
چشماني پر از گرسنگي گوسفند و بره اش را بر انداز
مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را
بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان
پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به
پرواز درآمد . هنگامي كه اين دو رقيب
همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم
آلودجنگي تمام عيار را آغازكردند.
گوسفندنگاهي به بالاي سرخود
انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ي خود رو كرد و
گفت :" چه شگفت كودك من! اين دو
پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از
مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند ! آيا
وسعت اين فضاي بيكرانه براي هردوي اينهاكافي
نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين
برادران بالدارت صلح و دوستي برقرارباشد!" وبره درحالي
كه معصومـانه به آن
دوعقــاب نگاه میکرد
ايـن آرزو را در قلـب
كوچك خودتكراركرد!
حامی