روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ، گوسفندي با بره اش در حال

چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با

چشماني پر از گرسنگي گوسفند و بره اش را بر انداز

مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را

بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان

پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به

پرواز درآمد . هنگامي كه اين دو رقيب

همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم

آلودجنگي تمام عيار را آغازكردند.

گوسفندنگاهي به بالاي سرخود

انداخت و شگفت زده شد.

سپس به بره ي خود رو كرد و

گفت :" چه شگفت كودك من! اين دو

پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از

مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند ! آيا

وسعت اين فضاي بيكرانه براي هردوي اينهاكافي

نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين

برادران بالدارت صلح و دوستي برقرارباشد!" وبره درحالي

كه معصومـانه به آن

دوعقــاب نگاه میکرد

ايـن آرزو را در قلـب

كوچك خودتكراركرد!


حامی