مترسک
مترسک ساختم ! تا پاسبان خرمنم باشد
نه اینکه شانه هایش تکیه گاه دشمنم باشد!
لباسم را تنش کردم کلاهم را به او دادم
که شاید قدر دان زحمت گاوآهنم باشد
گمان حتّی نکردم شاید آن اهریمن بدخو
به من نزدیکتر از دکمه ی پیراهنم باشد!
خودم کردم ! که بردوشش کلاغی دیدم و رفتم !
که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشد
ندانستم که بار این گناه آسانتر است ازآن
که عمری لکه ی این ننگ نقش دامنم باشد!
...
مترسک ساختم ! در دردسر افتاده ام امّا
گمانم چاره اش دست اجاق روشنم باشد!!
حسین جنّتی
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر ۱۳۸۹ ساعت 22:41 توسط راز
|