وباز هم عشق...
تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت:
که دیگر نمی خواهد او را ببیند.به
او گفت که از زندگی اش خارج شود
به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود
با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود
دختر در حالت عصبانی به پهلوی پسر ضربه ای زد
زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید
چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود
و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است
در این دنیا آدمهاي پيدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند
بدون اینکه حتی یک پول بگیرد . و حتی قبول نکرده بود که دختر
برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود
و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد
و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود
او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند
ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است ..