شمع و خورشيد
شمع سوخته اي را ديد که از عمرش لحظاتي بيش نمانده بود.به او پوزخندي
زد و گفت:ديشب تا صبح ،خودت را فداي چه کردي؟ شمع گفت: خودم را فدا
کردم تا که او در غـربت شب غصـه نخورد. خورشيد گفت: همان پــروانه که با
طلـوع من تو را رهـا کرد...! شمع گفت: یک عاشق براي خوشنودي معشوق
خود همه کار مي کند و براي کـار خود هيچ توقعي از او ندارد. زيـرا که شادي
او را شادي خود مي دانـد. خورشيـد به تمسخر گفت: آهاي عاشـق فداکــار،
حالا اگر قـرار باشد که دوباره به وجـود آيي،دوست داري که چهچيزي شوي؟
شمـع به آسمان نگريست و گفت: شمع...! دوست دارم دوباره شمع شوم...!

شـوم تـا که دوباره در عشقش بسـوزم وشب پـروانه را سحـر کنم،خورشيــد
خشمگين شد و گفت: چيزي بشو مانند من تا که سال ها زندگي کني،نه اين
که يک شبه نيست و نابود شوي!شمع لبخندي زد و گفت:
من ديشب در کنار پروانه به عيشي رسيـدم که تو در اين همه سـال زندگيت
به آن نرسيـدي...من اين يک شب را به همـه زندگي و عظمـت و بــزرگي تو
نمي دهم.خورشيد گفت:تو که ديشب اين همه لذت برده اي پس چرا گريه
مي کني؟ شمع با چشمــاني گريان گفت: من براي خودم گــريه نمي کنم،
اشکم براي پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاريکي شب چه
خواهد کرد و گريست و گريست تا که براي هميشه آراميد.
حامی
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 20:30 توسط راز
|