عارفی از مقابل مدرسه‌ای عبور می‌کرد. پسر جوانی را دید که غمگین و افسرده بیرون

مدرسه به درختی تکیه کرده و به افق خیره شده است. کنار او رفت و جویای حالش شد.

 پسر جوان گفت: حضور در این مدرسه نیاز به پول زیادی دارد ولی پدرم فقیر است

و نمی‌تواند از پس مخارج تحصیل من بر آید. با مدیر مدرسه صحبت کردیم و او گفته

است بــه شرطــی می‌توانم رایگان در این مدرسه تحصیل کنم که بتوانم در

امتحانات درسی در تمام دروس بالاترین نمره رابه دست آورم.امااین درس‌ها

سخت است و با خودم می‌گویم که این اتفاق هرگز نمی‌تواند رخ دهد.

برای همین به ناچار باید تحصیل را ترک کنم .عارف نفسی عمیق کشید

و گفت: یعنی تو قبل از انجـام آزمون شکست را پــذیرفتــه‌ای و از

پذیرفتن آن غمگین هم شده‌ای؟دلیـل این تسلیم وواگذاری مبارزه

هم تنها این است که این اتفاق یعنی پیروز شدن افتادنی

نیست! خوب این که کاری ندارد! راهی پیدا کن و اگر پیدا

نمی‌شود راهی بساز که این اتفاق بیفتد. کاری کن

که این چیزی که می‌خواهی رخ دهد.به جای دست

روی دست گذاشتن و قبل از آزمون از تلاش دست کشیدن

سعی کن باچنگ ودندان ازچیزی که به آن علاقه داری دفاع

کنی و اتفاقی را که دوست داری رخ دادنی سازی! اگر سرنوشت تو

به رخ دادن این اتفاق بستگی داردخوب کاری بکن که رخ بدهد!سپس

عارف دست بر شانه‌های پسر جوان کوبید و گفت: انسان قوی وقتی به

مانعی بر می‌خورد تسلیم نمی‌شود. یا راهی پیدا می‌کند که از آن مانع

عبور کند و اگر این راه پیدا نشد آن راه را می‌سازد!برخیز و راه پیروزی خود را

بساز و اتفاقی را که بقیه محال می‌دانند، رخ دادنی کن...  

نکته اخلاقی :  تمام تلاشت در زندگی این باشد که روزگار را مطیع خود کنی نه این

که خود مطیع روزگار باشی ...