تسلیم نشو...!
عارفی از مقابل مدرسهای عبور میکرد. پسر جوانی را دید که غمگین و افسرده بیرون
مدرسه به درختی تکیه کرده و به افق خیره شده است. کنار او رفت و جویای حالش شد.
پسر جوان گفت: حضور در این مدرسه نیاز به پول زیادی دارد ولی پدرم فقیر است
و نمیتواند از پس مخارج تحصیل من بر آید. با مدیر مدرسه صحبت کردیم و او گفته
است بــه شرطــی میتوانم رایگان در این مدرسه تحصیل کنم که بتوانم در
امتحانات درسی در تمام دروس بالاترین نمره رابه دست آورم.امااین درسها
سخت است و با خودم میگویم که این اتفاق هرگز نمیتواند رخ دهد.
برای همین به ناچار باید تحصیل را ترک کنم .عارف نفسی عمیق کشید
و گفت: یعنی تو قبل از انجـام آزمون شکست را پــذیرفتــهای و از
پذیرفتن آن غمگین هم شدهای؟دلیـل این تسلیم وواگذاری مبارزه
هم تنها این است که این اتفاق یعنی پیروز شدن افتادنی
نیست! خوب این که کاری ندارد! راهی پیدا کن و اگر پیدا
نمیشود راهی بساز که این اتفاق بیفتد. کاری کن
که این چیزی که میخواهی رخ دهد.به جای دست
روی دست گذاشتن و قبل از آزمون از تلاش دست کشیدن
سعی کن باچنگ ودندان ازچیزی که به آن علاقه داری دفاع
کنی و اتفاقی را که دوست داری رخ دادنی سازی! اگر سرنوشت تو
به رخ دادن این اتفاق بستگی داردخوب کاری بکن که رخ بدهد!سپس
عارف دست بر شانههای پسر جوان کوبید و گفت: انسان قوی وقتی به
مانعی بر میخورد تسلیم نمیشود. یا راهی پیدا میکند که از آن مانع
عبور کند و اگر این راه پیدا نشد آن راه را میسازد!برخیز و راه پیروزی خود را
بساز و اتفاقی را که بقیه محال میدانند، رخ دادنی کن...
نکته اخلاقی : تمام تلاشت در زندگی این باشد که روزگار را مطیع خود کنی نه این
که خود مطیع روزگار باشی ...