گاه آرزو می کنم ، می توانستی چند صباحی چون من باشی ...

بیندیشی آن چیز که من می اندیشم ،

ببینی آن چه که من میبینم ،

احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم ،

دریابی آشفتگی ، ترس ،تحسین و

دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم ،

همه را یکباره و با هم .

اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی ،

می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست ،

وعجیب آن که اغلب به تو می اندیشم .

می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای .

می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم ،

بخندم سرخوش باشم و آزاد چون کودکان .

***این همه را از تو دارم ***


*   *   *   *   *   *   *

نیازمندچیزی بودم که باورش کنم...

نگاهت برمن افتاد وباورکردم.

خواهان کسی بودم تاباورش کنم...

خودو رویاهایت رابا من تقسیم کردی و باورت کردم.

اما...

مرابه دنیای درونت بردی...

وبا اکسیرعشق یاریم کردی...

وبه برکت توست...

که زنده ام..لمس می کنم وباوردارم...

کسی..چیزی یاخودرا...

آری تنهابه برکت وجودتوست.

که خوشبختم.!!!