عادت به نبودن...
باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین می کنم
من می توانــم می شود ، آرام تلقین می کنم
با عکس های دیگری تا صبح، صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را ، بیــهوده تــزئین می کنم
سخت است امامی شود، در نقش یک عاقل روَم
نه شب دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنمحالم نه اصلا خوب نیست،تابعدبهترمی شوم
فکری برای این دل ِ تنهای غمگین مـی کنم
من می پذیــرم رفـته ای و برنمی گردی همین
خود رابرای درک این ، صدبار تحسین می کنم
از جنب و جوش افتاده ام ، دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند ، آن می کنم ، این می کنم!
هرچه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت
حـــالا تقاضــــای دلی سرشار از آمین می کنم
نه اسب،نه باران، نه مرد. . . تنهایم و این دائمی ست
اسب حقیـقت را خـودم با یــــن نشان زین مــی کنم
یا می برم یا باز هم ، نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود ، با رنج آذین می کنم
حالا نه تو مال منی ، نه خـــواستی سهمت شوم
این مشکل من بودوهست،درعشق گلچین می کنم
کم کم ز یادت می روم ، این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش ، صدبار تضمین می کنم
...؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان ۱۳۸۹ ساعت 13:14 توسط راز
|