*

***

شراره اي

برجامه ي مرد

نانوا افتاده بود. بي تاب

شده بود و تقلا مي كرد تا

خاموشش كند.جوانمرد ي از

آن حوالي مي گذشت ، نانوا و

تقلايش را ديد.آهي كشيد و ايستاد

و به درد گفت: افسوس ! سالهاست كه

آتش خود خواهي و آتش حسد و آتش

ريا در دلمان افتاده است و هيچ تقلا

نمي كنيم كه خاموش كنيم . اين

شراره، جامه مان را خواهد

سوخت.آن آتش اما جانمان

را مي سوزاد، جانمان و

ايمانمان را...........

********

****

**