آتش
*
***
شراره اي
برجامه ي مرد
نانوا افتاده بود. بي تاب
شده بود و تقلا مي كرد تا
خاموشش كند.جوانمرد ي از
آن حوالي مي گذشت ، نانوا و
تقلايش را ديد.آهي كشيد و ايستاد
و به درد گفت: افسوس ! سالهاست كه
آتش خود خواهي و آتش حسد و آتش
ريا در دلمان افتاده است و هيچ تقلا
نمي كنيم كه خاموش كنيم . اين
شراره، جامه مان را خواهد
سوخت.آن آتش اما جانمان
را مي سوزاد، جانمان و
ايمانمان را...........
********
****
**
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 8:38 توسط راز
|