ژان همین که مرد ، وارد مکان بسیار زیبایی شد . مردی با لباس

سفید نزدیک او شد و گفت: " هر چه بخواهید در اختیارتان است:

غذا، لذت، سرگرمی. "

ژان هر کاری را که در دوران زندگی اش دلش می خواست ، انجام

داد  بعد از سالهای لذت بخش بسیار ، سراغ مرد سفیدپوش رفت.

ــ هر چه را که می خواستم به دست آوردم. حالا دلم می خواهد

کار کنم و مثمر ثمر باشم .مرد سفید پوش گفت: " بسیار متأسفم،

اما این از دست من بر نمی آید، این جا کار نداریم. "

ژان با آزردگی گفت:" چه وحشتناک! باید تمام ابدیت را به کسالت

بگذرانم! ترجیح می دهم به جهنم بروم! "

مردسفید پوش نزدیک شدو آرام گفت:

"پس فکرمی کنیدکجایید؟! "

 

"پدران، فرزندان، نوه ها"؛پائولو کوئیلو