جهنم
ژان
همین که مرد ، وارد مکان بسیار زیبایی شد . مردی با لباس
سفید نزدیک او شد و گفت: " هر چه بخواهید در اختیارتان است:
غذا، لذت، سرگرمی. "
سفید نزدیک او شد و گفت: " هر چه بخواهید در اختیارتان است:
غذا، لذت، سرگرمی. "
ژان هر کاری را که در دوران زندگی اش دلش می خواست ، انجام
داد بعد از سالهای لذت بخش بسیار ، سراغ مرد سفیدپوش رفت.
ــ هر چه را که می خواستم به دست آوردم. حالا دلم می خواهد
کار کنم و مثمر ثمر باشم .مرد سفید پوش گفت: " بسیار متأسفم،
اما این از دست من بر نمی آید، این جا کار نداریم. "
ژان با آزردگی گفت:" چه وحشتناک! باید تمام ابدیت را به کسالت
بگذرانم! ترجیح می دهم به جهنم بروم! "
مردسفید پوش نزدیک شدو آرام گفت:
"پس فکرمی کنیدکجایید؟! "
"پدران، فرزندان، نوه ها"؛پائولو کوئیلو
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 8:21 توسط راز
|