====چند دل نوشته====
تلخی قصه ی پائیز را همین بس
که هرگز رنگی از رخ بهار ندید
نازنین دختر بهار اما
شیرینی همسایه بودنش ...
همیشه به کام زمستان و تابستان بود
-----------------------------------------------
شده ام عین خار پشتی که
تیغ هایش دنیای امنی برایش ساخته اند
ولی حسرت نوازش را بر دلش گذاشته اند
-----------------------------------------------
هیچ وقت نتوانستم ...
متن های طولانی را تا آخرش بخوانم
همش تقصیر خودت بود!
چون آمدی..... رفتی ....
و به هر چه کوتاهه عادتم دادی!
------------------------------------------------
هوا گرفته بود،
باران می بارید،
کودکی آهسته گفت:
خدایا گریه نکن،
درست می شه!!!
----------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 8:11 توسط راز
|