مردی از  از دره ای می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.

غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند .

بعد صحبت به وجود خدا رسید

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم

و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق

است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد

و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز

در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛

و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ،

اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و

به همان شکل به سوی ما باز می گردد 

خداوند پژواک کردار ماست 

 پائولو کوئیلو

==========================================