خداوندا !.....

اگر اینها که می گویم

اگردرمان دردم را من از بیگانه می جویم

اگر افکار خود را با تگرگ چشم می شویم

و یاهر دم گلی بی بوی را

در آرزوی آن گل خوش بوی می بویم

اگر مستم به میخانه

اگر راهی بتخانه

وگر سرگرم پیمانه

ویا چون کودکانٍ سرخوش و راضی به افسانه

نه از آن است که من گم گشته در راهم؟

نه آن کورم که در دم پای لنگ خویش در چاهم؟

همه آن چه برون آید به لب از اندرون آید

خداوندا جنون آید

زبس من گریه کردم

جای اشک از دیده خون آید

همه سالم خزان تاکی؟

به پشت بار گران تاکی؟

ستم از مردمان تاکی؟

به امید بهاران بودن و مردن به آن تاکی؟

به ما نفرین مگر کردی؟

مگر از ما گذر کردی؟

نمی گویم که نامردی...!!!

ولی آخر چرادادی به ما

دریایی از درد و ولیکن خویش بی دردی

من از مردم نمی نالم

به خود هرگز نمی بالم

نه ای غافل زاحوالم

چرا چون یوسف افکندی مرا

بهر عذابی سخت در چالم

در این دنیای در آور

نه کس باشد به کس یاور

به جنگند دختر و مادر

همه عشق و صفا در مردمان مرده همه بیمار و در بستر

اگر کس سر به عیش آرد

عدو حد بر تنش آرد

به نیزه قلب او خارد

که درهرکوچه ای دژخیم مست

بر دست خود شلاق تر دارد

همه عشق و صفا مرده

همه عشاق افسرده

هوادارن چه پژمرده

و دلداران همه با جرم کفر و شرک با سر بر زمین خورده

خدایا از چه خاموشی

مگر تو پنبه در گوشی ؟

چرا دیگر نمی کوشی؟

برون آ از خطا پوشی رها بنما فراموشی

خداواندا مگیر بر من

همه درد دل است از من

نمااین سینه را روشن

که دیگر خسته ام از زخمهای نیشدار از خویش و از دشمن


=================== حامی ==================