======= شاعر بي پول ========
|
يک شب نصرت رحمــــاني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت :من همين حالاسي تومن پول احتياج دارم.اخوان جواب داد: من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزيت را جاي ديگري حواله کند. نصرت رحماني رفت وبعدازمدتي برگشت و بيست تومان پول و يک خودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي . نصرت رحماني گفت :ازدم در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش ازسي تومن لازم نداشتم ؛ بگير؛اين بيست تومن هم بقيه پولت! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود! |
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 8:27 توسط راز
|