زن کنار شوهرش نشسته بود.....

هر کدام به یک نقطه خیره شده بودند...

و در چاه عمیق افکار و اندیشه خود رفته بودند...

هیچکدام حوصله دیگری را نداشت...

ساعت ها می گذشت ...

اما همچنان فضا را سکوت پر کرده بود....

مرد از جایش برخاست و گفت :دیگه بسه...

بیا و راجع به موضوع حدیدی سکوت کنیم.

============ حامی ==============