==== درخت و پرستو ====
درخت همیشه پرستو رو دوست داشت.
از
زمانی که پرستو بر روی شاخه اش می نشست, دوستش داشت.
هر روز صبح بخود میگفت: "امروز همون روزیه که بهش می گم دوستش دارم"
اما صبح وقتی خورشید مهربون گرمی عشقش رو به همه می داد,
درخت هرچی سعی می کردبه پرستو بگه دوستش داره چیزی جلوشو می گرفت .
شاید خجالت .خودش هم نمی دونست اون چیه.
فردا گذشت و فرداهای دیگه... باز هم گذشت.
"فردا حتما بهش می گم"
ولی باز هم فردایی دیگر...
یک روز از سرما به خود لرزید. ....
بغض گلوشو گرفت , انگار یخ زده بود...
نه از سرما...
پرستو رفته بود..........
==========================================
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 8:36 توسط راز
|