1)

مرد از راه می رسه، ناراحت و عبوس.زن:چی شده؟مرد:هیچی!

(و دردل ازخدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)!

زن حرف مرد رو باور نمی کنه و می گه: یه چیزیت هست.بگو!

مرد برای اینکه اثبات کنه راست میگه لبخند می زنه.!

زن اما "می فهمه" مرد دروغ میگه ومیگه :راستشو بگو یه چیزیت هست .

تلفن زنگ می زنه!دوست زن پشت خطه.ازش می خواد حاضر شه

تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن.(مرد در دلش خدا خدا

می کنه که زن زودتر بره)زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.

جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!

مرد داغون می شه!

"دلش می خواست تنها باشه"

 ....................

 2)

مرد از راه می رسه . زن ناراحت و عبوسه. مرد: چی شده؟زن:هیچی.

( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و

نازشو بکشه)مرد حرف زن رو باور می کنه. و می ره پی کارش.

زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه.مرد ،

اما باز هم نمی فهمه که زن دروغ می گه

تلفن زنگ می زنه.دوست مرد پشت خطه!ازش می خواد حاضر شه

تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن.(زن در دلش خدا خدا

می کنه که مرد نره)مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!

زن داغون میشه!!!

"دلش نمی خواست تنها باشه"

 ........

3)

واین داستان سالهای سال ادامه داشت و زن و مرد

در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند...!!!

.........

اماایکاش معنای خوشبختی وتفاهم اینگونه نبود!