=== گرگ درون =========
| گفت دانایی که: گرگی خیره سر، |
هست پنهان در نهـــــاد هر بشر!
|
| لاجرم جاری است پیکاری سترگ |
روزوشب،مابین این انسان و گرگ
|
| زور بازو چاره ی این گـرگ نیست |
صاحب اندیشه دانـد چاره چیست
|
| ای بســا! انســان رنجـــور پـریش |
سخت پیچیده گلــوی گرگ خویش
|
| وی بســــا! زور آفــرین مــرد دلیر |
هست در چنـــگال گرگ خود اسیر
|
| هر که گرگش را در انـدازد به خاک |
رفتــه رفته می شــود انسـان پاک
|
| وآن کــه با گــرگش مـدارا می کند |
خلــق و خــوی گــرگ پیدا می کند
|
| در جـــوانی جــان گرگـــت را بگیر! |
وای اگـــر این گـرگ گردد با تـو پیر
|
| روزپیری،گر که باشی هم چوشیر |
ناتـــوانی در مصــاف گـــرگ پیـــر
|
| مردمــــان گر یکدگـــر را می درنـد |
گــــــرگ هاشان رهنمــا و رهبرند
|
| اینکه انسان هست اینسان دردمند |
گــرگ ها فرمــانروایـــی می کننـد
|
| وآن ستمکاران که با هم محرم اند |
گـــرگ هاشـــان آشنایـــان هم اند
|
| گرگ هــا همراه و انسان ها غریب |
|
با کـــه باید گفـــت این حال عجیب؟ |
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 8:14 توسط راز
|