===صدایم کن...============
دستهایم برایت شعر می نویسند؛
اما تو هرگز نخواهی خواند...
آتش عشق در چشمانم غوطه می زند؛
ولی تو هرکز نخواهی دید...
نه تو هرگز مرا نخواهی فهمید...
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت؛
و باز تو درکم نخواهی کرد ؛
مرا صدا کن ...
وقتی میخواهم تو را در میان کوهستان صدا کنم؛
صدایم کن ...
به خاطر قوانین عاشقانه جهان ؛
صدایم کن ...
تا شبیه افتاب شوم؛
صدای تو عشق و لبخند است...
صدایم کن ...
تا از گیاهان عبور کنم ؛
صدایم کن آه ای ناجی ترانه های جاویدان...
صدایت نازکتر از دل پروانه ها ست ؛
لب هایت در تخیل من می جنبند ؛
صدایم کن...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 9:14 توسط راز
|