دستهایم برایت شعر می نویسند؛

 اما تو هرگز نخواهی خواند...

 

آتش عشق در چشمانم غوطه می زند؛

 ولی تو هرکز نخواهی دید...

 

نه تو هرگز مرا نخواهی فهمید...

 و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت؛

 و باز تو درکم نخواهی کرد ؛

 

 مرا صدا کن ...

 وقتی میخواهم تو را در میان کوهستان صدا کنم؛

 

صدایم کن ...

 به خاطر قوانین عاشقانه جهان ؛

 

صدایم کن ...

 تا شبیه افتاب شوم؛

 صدای تو عشق و لبخند است...

 

صدایم کن ...

 تا از گیاهان عبور کنم ؛

 

صدایم کن  آه ای ناجی ترانه های جاویدان...

 صدایت نازکتر از دل پروانه ها ست ؛

 لب هایت در تخیل من می جنبند ؛

 

صدایم کن...